اتفاق برای افتادن است.
پلید ترین عملی که یک دوپا مرتکب آن میشود.
( عمو مرتضی )
عشق یعنی جه؟
از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟
گفت تازه شكفته ام هنوز نميدانم
از تابستان پرسيدم عشق يعني چه؟
گفت درگرماي وجودش غرقم نميدانم
از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟
گفت در هزار رنگ آن باخته ام نميدانم
از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟
گفت سرد است و بي رنگ
حالا من از شما میپرسم عشق یعنی چه؟
دوستدار شما حسین خطی
راز
هم دعا كن گره از كار تو بگشايد عشق
هم دعا كن گره تازه نيفزايد عشق
قايقي در طلب موج به دريا زد و رفت
بايد از مرگ نترسيد، اگر بايد عشق
عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شايد اين بوسه به نفرت برسد، شايد عشق
شمع روشن شد و پروانه به آتش پيوست
مي توان سوخت، اگر امر بفرمايد عشق
پيله اي رنج من، ابريشم پيراهن شد
شمع حق داشت ؛ به پروانه نمي آيد عشق
دوستدار شما
حسين خطي
عشق
رسم عاشق نیست با یک دل دو دل برداشتن
یا ز جانان یا ز جان باید دل برداشتن
دل ز دل بردار اگر باید دل برداشتن
دل به دلبر کی رسد جزدل زدل برداشتن
دلبرو دل داشتن نبود طریق عاشقان
یا دم ز دل داشتن زن ز دلبر داشتن
دوستدار شما
حسین
دلم به بوی تو آغشته است
سپیده دمان
کلمات سرگردان برمی خیزند و
خواب آلوده ی دهان مرا می جویند
تا از تو سخن بگویم.
کجای جهان رفته ای
نشان قدمهایت ، چون دان پرندگـان
همه سویی ریخته است.
باز نمیگردی می دانـم
و شعر ، چون گنجشک بخارآلودی ، بر بام زمستانی
به پاره یخی بدل خواهد شد.
حکایت بارانی بی امان است
اینگونه که من
دوستـت می دارم.
شوریده وار و پریشان باریدن
بر خزه ها و خیـزاب ها
به بیراهه و راه ها تاختن
بی تاب ، بی قـرار
دریایی جستـن
و به سنگ چینِ باغ بسته دری سر نهادن
و تو را به یـاد آوردن
چون خونی در دل که همواره فراموش می شود
حکایت بارانی بیقرار است
اینگونه که من
دوستـت می دارم.
از کتاب " نت ها یی برای بلبل چوبی--- اثر : استاد" شمس لنگرودی "
دوستدار شما: عمو مرتضی
دلتنگ
من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم
روح از افلاك و تن از خاك، در اين ساغر پاك
از در ؛آميختن شادي و غم دلتنگم
خوشه اي از ملكوت تو مرا دور انداخت!
من هنوز از سفر باغ ارم دلتنگم
اي نبخشوده گناه پدرم آدم را!
به گناه نبخشوده قسم دلتنگم
حال، در خوف و رجا رو به تو بر مي گردم
دو قدم دلهره دارم، دو قدم دلتنگم
نشد از ياد برم خاطره دوري را
گرچه امروز رسيديم به هم! دلتنگم!
لحظه
كاش مي شد اشك را تهديد كرد
مدت لبخند را تمديد كرد
در ميان لحظه ها لحظه ديدار را نزديك كرد
در زبانش مهرباني در نگاهش روشنايي
روشنايي ميدهد خورشيد را. برق نگاهش
ميگذارد آسمان هر روز پيشاني به راهش
راه او راه الهي . رنگ او رنگ الهي
ميزدايد از زمين و از زمان نقش تباهي
كيست او زنجيره ي اسرار رب العالمين است
وارث شمشير مولايم امير المومنين است
ميرسد مهدي به دستش تيغ سرخ اقتدار
تا بگويد پاسخي بر ناله هاي انتظار
تا بگيرد انتقام زخم هاي بي شمار
لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار
" مرحوم آقاسي "
باد و رنگ
باد وقتي از سبزه زار مي گذره
رنگ سبزه زار مي گيره
وقتي برگ هاي پائيزيو در مي نورده
رنگ برگ بودن مي گيره
وقتي برفو از روي درخت كاج پائين مي ريزه
تا در خت احساس سبكي كنه رنگ برف بودن مي گيره
وقتي از روي يه قلب عاشق گذر مي كنه
رنگ عاشق بودن مي گيره
وحالا اين باد از سراي دوستي من گذر كرده
رنگ دوستي گرفته و به قصر زيبايي تو رسيده
وحالا منتظر نداي تو در پاسخ اين رنگه
ترسم از اينه كه مبادا پاسخ تو
در مقابل اين رنگ دل سنگ بودن باشه
دوستان اين چند خط از نوشته هاي روزمره خودمه
دوست دارم نظرتنون رو در باره اين چند خط بدونم
وپيشاپيش متشكرم كه لطف ميكنيد
آيينه لب بام
هنگام به هنگام
در نقطه آغاز
در خط سر انجام
بي ماه و ستاره است
اين شام سيه فام
من كيستم اي عشق؟
دلسوخته اي خام
چشمي كه جدا ماند
از شاخه بادام
اشكي كه فرو ريخت
در آينه جام
خورشيدم و خاموش
دريايم وآرام
بد نامم و رسوا
رسوايو و بد نام
رسوا به هوسباز
بد نام به ناكام
نامم همه جا رفت
پيغام به پيغام
از قونيه تا بلخ
از تيمره تا شام
بد نامم و رسوا
رسوايم و بد نام
در شك و يقينم
صيادم و در دام
در گشت و گذارم
از عقل به اوهام
نزديكم و دورم
چون كفر به خيام
شايسته تحسين
سيلي خور دشنام
اهو روشي مست
وحشي صفتي رام
بازيچه تقدير
فرسوده ايام
بد نامم و رسوا
رسوايم و بد نام
اي مرگ كمك كن
تا پر بكشم از بام